معنی سواری
6 بازدید
[ سَ ] (حامص) عمل سوار شدن. بر اسب نشستن : همی خواست منذر که بهرام گور بدیشان نماید سواری و زور.فردوسی. سواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر و خدنگ.فردوسی. زین سواری حاصلی نامد مرا جز که دشت محنت و گرد بلا.ناصرخسرو. نیم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری.نظامی. || (ص نسبی) مقابل باری: یابوی سواری. اسب سواری. قاطر سواری.[ سَ ] (اِخ) طایفه ای از قبیلهٔ بنی طرف قبایل عرب خوزستان. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۹۲).
کلمات همقافیه با «سواری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر