معنی سوء

معنی سوء

6 بازدید
[ سَ ] (ع مص) غمگین کردن. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی). اندوهگین کردن. (آنندراج) (منتهی الارب) (صراح اللغة) (المصادر زوزنی).
(ع اِمص، اِ) بدی. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن) (آنندراج): نعوذ باللََّه من قضاءالسوء. (تاریخ بیهقی).{/B فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللََّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اِتَّبَعُوا رِضْوََانَ اَللََّهِ وَ اَللََّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ . ۱-۱۸۳:۱۷۴/}(قرآن ۳/۱۷۴). - دابة سوء؛ خروسک و مانند آن. (منتهی الارب). - سوء اداره؛ بد اداره کردن. - سوء ادب؛ بی ادبی. - سوء اتفاق؛ پیش آمد بد. - سوء استفاده؛ سوء اعتقاد. سوء اعمال. سوء انتخاب. سوءالقضا. - سوءالحساب؛ عدم مغفرت. (منتهی الارب) (آنندراج). - سوءالعین؛ بدی چشم. بدبینی : پَرِّ طاووست مبین و پای بین تا که سوءالعین نگشاید کمین.مولوی. - سوءالقنیه؛ هرگاه که مزاج از حال طبیعی بگردد و ضعف بر وی مستولی شود حالی نزدیک حال مستسقیان پدید آید طبیبان آنرا سوءالقنیه گویند و سوءالمزاج نیز گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - سوء تدبیر؛ بداندیشی. تدبیر بد: چون امیر سیف الدوله شکل حال و رکاکت عقل و فترت رای و تناقض اهوای و سوءالتدبیر آن قوم مشاهدت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - سوء تربیت؛ نیکو تربیت نکردن. - سوء ترکیب؛ ترکیب زشت و نادرست. - سوء تصادف؛ سوء اتفاق. پیش آمد بد. - سوء تعبیر؛ بد تفسیر کردن. تعبیر بد کردن. - سوء جریان. - سوء حادثه؛ اتفاق بد. - سوء حافظه؛ فراموشکاری. نسیان. - سوء حظ؛ بدی بخت. بدبختی. - سوء خلق؛ بدی خلق. - سوء دماغ؛ مرض دماغ. (غیاث). - سوء رفتار؛ بدی رفتار. - سوء سریرت؛ بدطینتی. بدی طینت. - سوء سلمان؛ قسمی است که بچراغ افروخته یاد کنند. - سوء سلوک؛ بدرفتاری. - سوء شهرت؛ بدنامی. - سوء طریق؛ بدی راه و بدراهی. (غیاث). - سوء ظن؛ بدی گمان و بدگمانی. بداندیشی : بازگفتی حزم سوءالظن توست هرکه بدظن نیست کی ماند درست.مولوی. - سوء عمل؛ بدی عمل. سوء رفتار. - سوء قصد؛ سوء قصد نسبت بکسی کردن، قصد جان وی کردن. - سوء قضا؛ بدی سرنوشت. - سوء کلام؛ حرف بد و سخن باطل : چشم گوید غمزه کردستم حرام گوش گوید چیده ام سوءالکلام.مولوی. - سوء مزاج؛ مرضی. بیماری. (غیاث). بدی مزاج. در نزد پزشکان مرضی است ویژه که مخصوص اعضاء مفرده میباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). اسباب زکام و نزله ... دو نوع است یکی این است که هرگاه که اندر دماغ سوءالمزاج گرم پدید آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی): بر عقب وصول او بهاءالدوله را سوء مزاج حادث شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - سوء نیت؛ بدی نیت. - سوء هاضمه؛ ناگوار هضم. - سوء هضم؛ ناگوارد. (یادداشت بخط مؤلف). نگواردن. در نزد پزشکان عبارت است از اینکه غذا چنانکه باید و شاید بطور کامل هضم نشود. (یادداشت بخط مؤلف). || مرضی است مخصوص. رجوع به سوء مزاج و کشاف اصطلاحات الفنون شود. || آتش. || اندوه. (منتهی الارب) (آنندراج). || برص. (آنندراج). پیسی اندام از مزاج. (منتهی الارب). تغیر مزاج بسوی رداءت. (آنندراج). || ضعف بینایی. || خیانت. || آفت هرچه باشد. (منتهی الارب). هر آفتی و مرضی که باشد. (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «سوء»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وء» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید