معنی سهیلی
7 بازدید
[ سُ هَ ] (اِخ) نامش امیر نظام الدین احمد. اصلش از خانوادهٔ الوس جغتائی اباعن جد همگی رایت حکومت افراشته و خود با وجود منصب دیوانی و اعتبارات سلطانی اکثر اوقات بصحبت اهل کمال و خدمت ارباب حال میل تمام داشته، و دیوانی از ترکی و فارسی تمام کرده از اوست: دل چه شکسته شد مران عاشق خسته حال را سنگ جفا چه میزنی مرغ شکسته بال را. (آتشکدهٔ آذر ص ۱۵). دوست شاه نویسد از سهیلی شنیدم گفت: تخلص را از شیخ آذری گرفتم. وی بسال ۹۱۸ هـ . ق. درگذشت و بعضی ۹۰۷ نوشته اند. ملاحسین کاشفی انوار سهیلی را بنام او تألیف کرده است. (الذریعه ج ۹ جزء ۳ ص ۴۷۹) (از حاشیهٔ آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۱۱).[ سُ هَ ] (اِخ) (۵۰۸ -۵۸۱ هـ . ق.). ابوالقاسم عبدالرحمن بن احمد ابی الحسن السهیلی الخثعمی الاندلسی المالکی النحوی. مردی عالم به لغت عرب بود. در قرائت بارع بود و در تفسیر و صناعت حدیث و حافظ به رجال و انساب و عارف به علم اسلام و اصول و کلام بود. او راست: کتاب التعریف و الاعلام بما فی القرآن من الاسماء و الاعلام شرح آیة الوصیة. الروض الانف (و المشرع الردی) فی تفسیر. (از معجم المطبوعات).[ سُ هَ ] (اِخ) احمدبن همدم. رجوع به احمد شود.
کلمات همقافیه با «سهیلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر