معنی سهل
6 بازدید
[ سَ / سَ هِ ] (ع ص) نرم از هر چیزی: رجل سهل الخلق؛ مرد نرم خوی. (منتهی الارب). مرد نیک خوی. (دهار).[ سَ ] (ع اِ) زاغ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زمین نرم. (مهذب الاسماء) (دهار) (غیاث): و پارس ولایتی است سخت نیکو چنانکه هم سهل است. (فارسنامهٔ ابن البلخی). || (ص) رجل سهل الوجه؛ مرد کم گوشت روی. || نهر سهل؛ جوی ریگ ناک. (منتهی الارب). || آسان در مقابل دشوار. (برهان). آسان. (غیاث) (دهار). هین. اهون. خوار: رای کرده ست که شمشیر زند چون پدران که شود سهل بشمشیر گران شغل گران. منوچهری. بی فرمان شراب خوردن با غازی و ترکان سخت سهل است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۲). صد سال در آتشم اگر سهل بود آن آتش سوزنده مرا سهل بود. خواجه عبداللََّه انصاری. به امید طلب رضا و فراغ ملک بر من سهل و آسان میگذشت. (کلیله و دمنه). همچنانکه سهل شد ما را حضر سهل باشد قوم دیگر را سفر.مولوی. - امثال: چون یار اهل است کار سهل است. سهل البیع است. - سهل الانقیاد؛ آنکه زود تسلیم شود. - سهل البیع؛ ارزان فروش. - سهل التناول. - سهل الحصول؛ که آسان بدست آید. - سهل العبور؛ آسان گذر. - سهل العلاج؛ زوددرمان. - سهل القبول؛ زودپذیر. - سهل القیاد؛ سهل الانقیاد. - سهل المأخذ. - سهل المؤنه. - سهل المعونه. - سهل الوصول؛ آسان رس. آسان یاب. - سهل الهضم.[ سَ ] (اِخ) سهل بن بشربن هانی یا هایا الیهودی، مکنی به ابوعثمان. او در خدمت طاهربن الحسین الاعور و سپس نزد حسن بن سهل بود و او یکی از دانشمندان عصر خویش است. در هیئت و حساب و احکام نجوم ید طولایی داشت و ابن الندیم گوید: شنیده ام که رومیان کتاب جبر و مقابله او را بزرگ میشمارند. برای نام کتب او رجوع به الفهرست چ مصر ص ۳۸۳ شود.[ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حسن بلخی. وی در زبان فارسی شاعری ممتاز و فرد بود. یاقوت گوید: از بلخ چهار تن منفرد بودند. ابی القاسم الکعبی در علم کلام. ابایزید بلخی در بلاغت و تألیف. و سهل بن حسن در شعر فارسی. و محمدبن موسی حدادی در عربیت و شعر عربی. (از معجم الادباء یاقوت ج ۷ ص ۱۱۱).[ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه تستری. از طبقهٔ ثانیه است. کنیت او ابومحمد است. از کبراء این قوم و علماء این طایفه است. از شاگردان ذوالنون مصری است. وی بسال ۲۸۳ هـ . ق. از دنیا برفت و عمر وی هشتاد سال بود. وی از بزرگان اهل تصوف و طریقت بودی و سهلیان بدو منسوب اند. سهل گفته است اول هذالامر علم لایدرک و آخره علم لاینفذ. (از نفحات الانس چ توحیدی پور ص ۶۶ به بعد).[ سَ ] (اِخ) ابن علی ارغیانی. وی در عصر خود پیشوای مردمان بود و در دانش و زهد مرتبتی عظیم داشت. مدتی در محضر شیخ ابوعلی سنجی به استفادت اشتغال جست، پس بمدرس قاضی حسین بن محمد مرورودی حاضر شد. فنون علوم بر وی قرائت نمود و روزگاری ملازم او گشت؛ طریقه و اسلوب قاضی را آنچنان آموخت که قاضی در حق وی گفته: هیچکس بطریقهٔ من چون ابوالفتح انس و علاقه نیافته و مانند او تحصیل ننموده. و نیز از اعاظم محدثین، مانند: ابوبکر بیهقی و ناصر مروزی و عبدالغفار اسماعیل بن عبدالغافر فارسی صاحب کتاب مجمع الغرائب استماع حدیث نمود. پس از چندی وارد نیشابور شد و درآن بلاد اصول فقه بر امام الحرمین ابوالمعالی قرائت کرد. و در مجلسش مناظره و مباحثه نمود. در ارغیان امر قضاوت بعهدهٔ وی مسلم بود. بمکه و عراق و حجاز مسافرت کرد. پس از مراجعت از مکه زیارت شیخ عارف حسن سمنانی را که شیخ وقت بود عازم شد. پس از زیارت وی قضاوت را رها کرد و انزوا اختیار کرد. در محرم سال ۴۹۹ هـ . ق. وفات یافت. (از نامهٔ دانشوران ج ۲ صص ۲۲۴ -۲۲۵).[ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن سلیمان بن محمدبن سلیمان صعلوکی نیشابوری، مکنی به ابن طبیب فقیه شافعی وفات ۴۰۴ هـ . ق. او راست المذهب. (کشف الظنون ص ۱۶۴۵). رجوع به نفحات الانس جامی چ توحیدی پور ص ۳۱۳ شود.[ سَ ] (اِخ) ابن هارون بن رامنوی فارسی الاصل دشت میشانی، حکیم و شاعر و فصیح و شعوبی مذهب و سخت با عرب دشمن. و کتبی بسیار در مثالب عرب نوشته. و ابوعثمان جاحظ به براعت و فصاحت و فضل او مذعن است. و از او در کتابهای خویش حکایت کند. و سهل بن هارون در خدمت مأمون و صاحب خزانة الحکمهٔ او بود و کتابی در مدح بخل بنام حسن بن سهل کرد. از کتب اوست: کتاب دیوان الرسائل کتاب ثعلة و عفرا بر مثال کلیله و دمنه. کتاب الهذلیة و المخزومی. کتاب الضربین. کتاب النمر و الثعلب. کتاب الوامق و العذراء. کتاب ندود و دود. کتاب اسباسیوس فی اتحاد الاخوان. کتاب الغزالین. کتاب ادب اسل بن اسل. کتاب خطاب به عیسی بن ابان در قضاء و کتاب تدبیر الملک و السیاسة. (از ابن الندیم ص ۱۷۴). رجوع به معجم الادباء ج ۴ ص ۲۵۸ شود).[ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن عثمان بن یزید جشمی. رجوع به ابوحاتم سجستانی شود.
کلمات همقافیه با «سهل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هل» برای سرودن شعر