معنی سنگدل
7 بازدید
[ سَ دِ ] (ص مرکب) کنایه از سخت دل و بی رحم. (برهان). بی رحم. جفاکار. (آنندراج). سخت دل. بی مروت. (ناظم الاطباء). قاسی. قسی. دل سخت. دل سنگ : او سنگدل و من بمانده نالان چرویده و رفته ز دست چاره.منجیک. تشنه چون بود سنگدل دلبند خواست آب آن زمان بخنداخند.منجیک. ز کار نبشته بشد تنگدل که آن مرد بی دانش و سنگدل. فردوسی (شاهنامه ج ۵ ص ۲۱۶۵). ز هر کس بپرسید و شد تنگدل ندانست کردار آن سنگدل. فردوسی (شاهنامه ج ۵ ص ۲۱۶۵). سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل. سعدی (کلیات چ فروغی ص ۲۲۶۴). با تو خو کردم و خود باز همی باید کرد از تو ای تندخوی سنگدل تنگ دهان. فرخی. رفت رزبان سنگدل که دهد مادران را ز بچگان هجران. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۱۳). بر من ای سنگدل و روت مکن ناز بر من تو به ابروت مکن.بارانی. وآنگهم سنگدل نگهبانی که چو او در کلیسیا باشد. مسعودسعد (دیوان ص ۱۰۸). ما از شمار آدمیانیم و سنگدل از معصیت توانگر و از طاعتیم دنگ. سوزنی. چو گرفته شود آن کشور سنگین ده و شهر سنگدل باش و درِ رحم بیندای به قیر. سوزنی. با سنگدلان بسیم و زر شاید زیست بی سنگی ما ز بی زر و سیمی ماست. امیرمحمود قمی. در اندیشه ام تا کدامم کریم از آن سنگدل دست گیرد بسیم.سعدی. بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنم تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من. حافظ. چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف.حافظ.
کلمات همقافیه با «سنگدل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر