معنی سندلی

معنی سندلی

5 بازدید
[ سَ دَ ] (اِ) کرسی را گویند که کفش و پای افزار بر بالای آن گذارند. (برهان) (آنندراج): لوح سجاده و مسواک قلم میزر عرش سندلی کرسی و فرشست فراش از آثار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۱). متکا در گله با سندلی این معنی گفت که تویی بقچه کش و تکیه بمن دارد یار سندلی داد جوابش که تویی آلت طیش سندلی و قتلی چند نهی شرمی دار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۳). و رجوع به صندلی شود. || کرسی کوچک بوده است که در قدیم کفش دار کفش سطان را برداشته و بر سر آن کرسی میگذاشته است، لهذا آنرا سندلی گویند. (از آنندراج). صندلی. (از انجمن آرای ناصری). || پارچهٔ ابریشمی. (دزی ج ۱ ص ۶۹۳). || (ص) بی عقل. ابله. احمق. (از آنندراج). احمق. ابله. (انجمن آرا): کار شیراز و اهل منصبشان از من ای بی خبر چه می پرسی؟ لیوگیشان رسیده ست بعرش سندلیشان گذشته از کرسی. رفیع الدین شیرازی (از انجمن آرا).
[ سَ دَ ] (اِخ) سندل. شهری به هند: بمردی جهان را گرفته بدست ورا سندلی بود جای نشست.فردوسی. همی خواست فرزانهٔ گو که گو بود شاه و در سندلی پیشرو.فردوسی.
[ ] (اِخ) تیره ای از طایفهٔ کیومرسی ایل چهارلنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۶).

کلمات هم‌قافیه با «سندلی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید