معنی سندر
8 بازدید
[ سَ دَ / دِ / دُ ] (اِ) صمغی باشد زرد و شبیه به کاه ربا. (برهان) (آنندراج): مشو ایمن اندر سرای فسوس که گه سندر است و گهی سندروس. فردوسی. رجوع به سندروس شود. || درخت خدنگ. (یادداشت مؤلف). قاین آغاجی (ترکی). توس. رجوع به خدنگ، سندروس و سندره شود.[ سُ دَ ] (ص) خوش صورت صاحب جمال. (جهانگیری).[ سِ دِ ] (اِ) حرامزاده. (جهانگیری). رجوع به سند و سندره شود.[ سِ دِ ] (اِخ) قریه ای است در ده فرسنگی جنوب ده بارز. (فارسنامهٔ ناصری).
کلمات همقافیه با «سندر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر