معنی سنخ
5 بازدید
[ سَ نَ ] (ع مص) برگردیدن. || تباه شدن. (منتهی الارب) (آنندراج). گند شدن طعام. (تاج المصادر بیهقی). گند شدن. (دهار). تغییر یافتن. مزه گرداندن روغن و طعام. سنخ الدهن؛ روغن فاسد شد و تغییر یافت. (از منتهی الارب). || بسیار خوردن طعام را. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ نِ ] (ع ص) تبناک: بلد سنخ؛ شهر تبناک. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ ] (اِ) نمک طعام. (برهان) (آنندراج). || چرک و ریم که عربان وسخ گویند. (برهان) (آنندراج). شوخ.[ سِ ] (ع اِ) بیخ و بن دندان. ج، اسناخ، سنوخ. (منتهی الارب) (آنندراج). بن دندان و اصل آن. جای رستن دندان بن دندان. (دهار) (مهذب الاسماء). || بیخ و اصل و مادهٔ هر چیز. (برهان). اصل مردم. بیخ و اصل هر چیزی. || بن پیکان. (مهذب الاسماء). || گونه. از این سنخ. از این گونه. از این قرار. || تیزی و شدت تب.
کلمات همقافیه با «سنخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نخ» برای سرودن شعر