معنی سنجیده
9 بازدید
[ سَ دَ / دِ ] (ن مف / نف) سخته. موزون. (آنندراج). || پخته. آزموده. مجرب. ممتحن. جاافتاده. سخته. || نیک اندیشیده. نیک سگالیده (سخن یا نکته). - بسنجیده؛ سخته. موزون. جاافتاده. پخته : بسنجیده چون کار هر نیکخو پسندیده چون مهر هر مهربان.فرخی. - معنی سنجیده؛ از روی اندیشه : معنی سنجیده را اوقات باید صرف کرد گر بهایی دارد این یوسف ز نقد فرصت است. محسن تأثیر (از آنندراج). گر سخن گستر ندارد قدر و مقداری چه غم وزن او ظاهر شود از معنی سنجیده اش. محسن تأثیر.
کلمات همقافیه با «سنجیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر