معنی سنجه
4 بازدید
[ سُ جَ ] (ع اِ) سیاهی سپیدی آمیخته. ج، سُنج. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ جَ / جِ ] (اِ مرکب) (از: سنج، سنجیدن +هـ ، پسوند نسبت و آلت). (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سنجه. سنگی را گویند که چیزها بدان وزن کنند. (برهان). سنگی که بر آن چیزها را در ترازو وزن کنند. (غیاث). سنگ ترازو. (دهار). سنگی که بدان وزن کنند چون درم و مثقال و بتازی صنجه گویند. (فرهنگ رشیدی). || پله. کفه. کپه (درترازو). (یادداشت مؤلف). میزان. (المعرب جوالیقی ص ۲۱۵). || ماشینی است برای عدل بندی. (یادداشت مؤلف).[ سَ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان چهریق بخش شاهپور شهرستان خوی. ۱۲۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ سَ جَ ] (اِخ) نام اولکایی و ملکی است و در آنجا رودخانهٔ عظیمی است، گویند پلی بر آن رودخانه بسته اند از یک طاق. (برهان). شهرکی است بشام، خرم و به نزدیک وی پلی است که اندر همهٔ جهان از آن نیکوتر و از آن عجب تر پل نیست. (حدود العالم).[ سَ جَ ] (اِخ) شهری است در غور و معروف. سنگه. (معجم البلدان).[ سَ جَ ] (اِخ) نام رودی است که پل عظیمی بر آن بسته شده است. (از معجم البلدان). رجوع به نزهة القلوب ص ۱۶۸ و ۲۰۹ شود.[ سَ جَ ] (اِخ) نام دیوی است از دیوان مازندران. (از برهان). نام یکی از دیوان مازندران است. (جهانگیری). برحسب روایت شاهنامه از دیوان سرزمین مازندران بوده است که بدست رستم کشته شده است : نه ارژنگ ماندم نه دیو سفید نه سنجه نه پولاد غندی نه بید.فردوسی. ز دیوان به پیش اندرش سنجه بود که جان و دلش زآن سخن رنجه بود. فردوسی.
کلمات همقافیه با «سنجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر