معنی سنجد

معنی سنجد

6 بازدید
[ سِ جِ ] (اِ) درختی است از تیرهٔ سنجدها که نزدیک به تیرهٔ زیتونیان میباشد. درختی است کوتاه و پرخار و برگهایش شبیه برگ بید و گلهایش خوشهٔ سفید یا زرد و بسیار خوشبو است. میوه اش فندقه و دارای میان بر خوراکی و آردی نسبتاً شیرین است. درخت سنجد در ایران خودرو است و چون میوه اش مطبوع است و در اکثر باغها آنرا کشت میدهند میوه های با پوست قرمز یا زرد نسبتاً درشت و مأکول از آن حاصل میکنند. درون میوهٔ سنجد هستهٔ درازی شبیه هسته خرما موجود است؛ بل، ضرع الکلبه زقوم، بستانک، غبیده، بادام نقد، چوب دانه، سرین چک. (فرهنگ فارسی معین). میوه ای است شبیه به عناب. (فرهنگ رشیدی). غبیراء. (السامی) (بحر الجواهر) (تحفهٔ حکیم مؤمن): چو شب کرد بر آفتاب انجمن کدوی می و سنجد آورد زن.فردوسی. فضل طبر خون نیافت سنجد هرگز گرچه بدیدن چون سنجد است طبرخون. ناصرخسرو. آبی و امرود و آلچه بتازی زعرور گویند و خرمای قسب و سنجد که غبیرا گویند... طبع را خشک کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). یک کنجدش نگنجد در سینه گنج ثوران یک سنجدش نسنجد در دیده ملک بربر. خاقانی. میوه بر میوه سیب و سنجد و نار چو طبر خون دلی طبرزدوار.نظامی. اگر مزرعهٔ دنیا را با قطاع به سگ داری دهد در چشم مکرمت او آن وزن سنجدی نسنجد. (المضاف الی بدایع الازمان). - سنجد تلخ؛ درختی است از تیرهٔ سماقیان که دارای گلهای بنفش و معطر میباشد و میوهٔ آن دارای پوست سمی است. منشأ این درخت را نواحی شرقی هندوستان و ایران ذکر کرده اند. ولی امروز اکثر نقاط آسیا و جنوب اروپا و شمال آفریقا فراوان میروید. میوه اش شفت و آبدار است. پوست ریشه و برگ و میوهٔ درخت مذکور را در تداوی بعنوان رفع کرم مصرف مینمایند، بعلاوه دارای خاصیت مسهلی نیز میباشد. (فرهنگ فارسی معین). این درخت ندرتاً در جنگلهای طالش، ولی در فلاتهای جنوبی البرز فراوان است و در کرج و گچسر آن را کام نامند. کهام. کاآم. زیتون تلخ. درخت زیتون تلخ. شال پستانه. شال زیتون. شال سنجد. آزاد درخت. آزارخت. (گل گلاب). آزاده رخت. زن زلخت. و رجوع به زن زلخت شود. (فرهنگ فارسی معین). قیقب. شوک القصارین. - سنجد آردک. - سنجد تلخه؛ کثات. - سنجد جیلان؛ سنجد گیلان. عناب. سنجد گرگانی. - سنجد خراسانی؛ عناب. - سنجد رازی. (شعوری ج ۲ ص ۱۰۰). - سنجد صحرایی؛ کام. (فرهنگ فارسی معین). - سنجد کرجی؛ بلغت اصفهانی بار درخت نیم است. - سنجد کلاغی؛ غبیرا. - سنجد گرجی؛ کنار. سدر. (فرهنگ فارسی معین). - سنجد گرگان؛ عناب. (از فرهنگ فارسی معین): سنجد گرگان بدو نیمه شده نقطه بسرمه بر یک یک زده.رودکی. - سنجد گرگانی؛ جیلان. غبیرا. چیلان. (صحاح الفرس). پستانک. پستنک. - سنجد هندی؛ ثمر مولوسری است. (فهرست مخزن الادویه).
[ سِ جِ ] (اِخ) دهی است از دهستان قوشخانهٔ بخش باجگیران شهرستان قوچان. دارای ۴۹۱ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت، مالداری، جوال بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «سنجد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید