معنی سنجان
7 بازدید
[ سَ ] (نف، ق) صفت بیان حالت از مصدر سنجیدن. در حال سنجیدن. رجوع به سنجیدن شود.[ سَ ] (اِخ) شهری کوچک در گجرات هندوستان. زردشتیان ایران پس از حملهٔ عرب از ایران مهاجرت کردند و در آنجا رحل اقامت افکندند. نام این شهر یادآور «سنجان» ایران است. (فرهنگ فارسی معین).[ سَ ] (اِخ) شیخ خواجه سنجان بچند نام موسوم است. شاه سنجان، سلطان سنجان و شیخ سنجان. شیخ صاحب وقت بود و در خاندان ایشان همیشه یکی صاحب سجاده است. (تاریخ گزیده ص ۷۹۳). رجوع به شاه سنجان شود.[ سَ ] (اِخ) از رستاق خوی قم بوده است. (تاریخ قم ص ۱۱۸).[ سَ ] (اِخ) معرب سنگان. قصبهٔ مرکزی بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه. جمعیت آن ۸۵۰ تن است. (فرهنگ فارسی معین). قصبه ای است بخراسان. (منتهی الارب). قصبهٔ خواف است و از آنجاست ابوالحسن علی بن القاسم السنجانی : طوس و جاجرم و جوین و بیهق و خواف و سنجان و سرخس. (تاریخ جهانگشای جوینی ص ۱۱۸).[ سَ ] (اِخ) معرب سنگان. قریه ای بود بر دروازهٔ شهر مرو که آنرا «ورسنگان» میگفتند. (فرهنگ فارسی معین). قریه ای است نزدیک دروازهٔ شهر مرو و یکی از دروازه های این شهر به این نام موسوم است. (معجم البلدان): چون خور بر اسب قلهٔ سنجان برآمدن از نعل اسب قلهٔ ثهلان شکستنش.خاقانی.
کلمات همقافیه با «سنجان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر