معنی سنجاق
8 بازدید
[ سَ ] (ترکی، اِ) سنجق. سنجوق. علم. درفش. رایت. (فرهنگ فارسی معین). ج، سناجق. || یکی از تقسیمات ایالت در دولت عثمانی. ولایت. (فرهنگ فارسی معین).[ سَ ] (ترکی، اِ) سوزنی بی سوفار با سری مدور و آن از غیر آهن کنند که قابل ارتجاع است. - سنجاق ته دار؛ فلزی سیخکی مانند سوزن که در ته آن دگمهٔ کوچکی تعبیه شده است. (از فرهنگ فارسی معین). - سنجاق سر؛ سنجاق فلزی و گاه با روکش استخوانی که زنان برای نگهداری مو یا زینت زلف بدان نصب کنند. خار. خارسر. گیرهٔ سر. سرخاره . - سنجاق قفلی ؛ نوعی سنجاق که دنبالهٔ سیخک نوک آن تیز است و پس از یک دور خمیدگی دایره وار بموازات سیخک و به درازای او قرار داده شود و به کلاهکی که در وسط چاکی دارد متصل گردد تا نوک <۵۳۰۶۴۰۰۹۰۱۱۳۷۸۰۰۱>... تیزسیخک از شکاف بگذرد و به کلاهک گیر کند و مانع خلیدن به اطراف یا باز شدن دهانهٔ سنجاق گردد.[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومهٔ شهرستان مهاباد. دارای ۴۹۵ تن سکنه است. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، حبوبات و توتون می باشد. شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «سنجاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر