معنی سنج
6 بازدید
[ سَ ] (اِ) وزن و کیل است که از وزن کردن و کشیدن به ترازو باشد. (برهان). وزن کردن و وزن به این معنی مبدل سنگ است. (آنندراج) (غیاث) (جهانگیری). || (نف) مخفف سنجنده. که بسنجد. که برکشد. و در این معنی غالباً مزید مؤخر کلمات دیگر شود و صفت فاعلی مرکب مرخم سازد. - آب سنج؛ اندازه گیرندهٔ آب. - || دستگاه سنجش آب. - الکل سنج؛ دستگاه سنجش درجهٔ الکل. - بادسنج؛ دستگاهی که وزش باد و شدت و جهت آنرا تعیین کند. - || مجازاً، آنکه کار بیهوده کند: که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج.سعدی. - بارسنج؛ دستگاه تعیین وزن. - || دستگاه تشخیص یا تعیین مقدار فلز غیرقیمتی یک آلیاژ. - برق سنج؛ دستگاه اندازه گیری برق. - بنیادسنج؛ غوررس. دقیق النظر. که بعمق امور بنگرد: چه زیرک شد آن مرد بنیادسنج که ویرانه را ساخت باروی گنج.نظامی. - پولادسنج؛ جنگی. دلاور. شجاع. اسلحه دار. (انجمن آرا): ترازوی پولادسنجان بمیل ز کفه بکفه همی راند سیل.نظامی. - || که با پولاد برابر نهاده شود در سختی : گرازنده شد تیغ بی هیچ رنج دو نیمه شد آن کوه پولادسنج.نظامی. - پیرایه سنج؛ که پیرایه سنجد. که زیور و زیب سنجد: بپائین آن مهد پیرایه سنج فرستاد چندین شتر بار گنج.نظامی. جوانمردی باغ پیرایه سنج شود مفلس از کیمیاهای گنج.نظامی. - || کشنده و وزن کننده زینت و زیور: جهاندار کآن دید بگشاد گنج بخروارها گشت پیرایه سنج.نظامی. - تب سنج؛ آنکه تب اندازه کند. آلت یا وسیلهٔ اندازه گیری تب. - توفیرسنج؛ اضافه و افزونی را سنجیدن : دو مار از برای تو توفیرسنج یکی مار مهره یکی مار گنج.نظامی. - خردسنج؛ آزمایندهٔ خرد. سنجندهٔ عقل. - دینارسنج؛ آزمایندهٔ زر مسکوک. ممیز عیار و بار زر مسکوک : شنید از دبیران دینارسنج که زر زر کشد در جهان گنج گنج.نظامی. - || کشنده و وزن کنندهٔ دینار. - درم سنج؛ آزمایندهٔ سیم مسکوک. آنکه میزان عیار و بار سیم مسکوک تعیین کند. - راه سنج؛ اندازه گیرندهٔ راه. عارف وضع راه : چنان دید در قاصد راه سنج که از جوش دل مغزش آمد به رنج.نظامی. چو آمد فرستادهٔ راه سنج به دارا سپرد آن گرانمایه گنج.نظامی. - زرسنج؛ کشندهٔ زر. وزن کنندهٔ زر. - سخن سنج؛ نقاد: سخن سنجی آمد ترازو بدست درست زراندود را می شکست.نظامی. نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس.سعدی. کاتب و عالم و نقاد و سخن سنج و حسیب. ناصرخسرو. - سیم سنج؛ درم سنج که مسکوک سیم کشد و اندازه گیرد که عیار و بار آن را مشخص سازد: به کم مدتی شد چنان سیم سنج که شد خواجهٔ کاروانهای گنج.نظامی. - شغل سنج؛ کارسنج. آنکه در مدارج و کیفیت مشاغل بدیدهٔ دقت نگرد: بدستوری او شوی شغل سنج که دستور دانا به از تیغ گنج.نظامی. - فشارسنج؛ آلت و دستگاه اندازه گیری فشار. - قافیه سنج؛ که در قافیهٔ شعر و انتخاب آن تأمل و اندیشه کند. - قوت سنج؛ نیروسنج. - کارسنج؛ شغل سنج: سخن راند با کارسنجی چنان.نظامی. - کوه سنج؛ اندازه گیرندهٔ کوه. کشندهٔ کوه. - کینه سنج؛ آزمایندهٔ دشمنی و عدوات. کینه خواه. کینه کش : بجای فرستادن نزل و گنج چرا با هزبران شدی کینه سنج.نظامی. - گاه سنج؛ اندازه گیرندهٔ زمان. سنجندهٔ وقت. - گران سنج؛ گران بها. پربها. - گرماسنج؛ میزان الحراره. دستگاه اندازه گیری گرما. - گنجینه سنج؛ اندازه گیرندهٔ گنجینه و نقود. - گهرسنج؛ کشنده و وزن کنندهٔ گوهر. جواهرسنج : ترازوی خود را گهرسنج یافت.نظامی. - مال سنج؛ سنجنده و اندازه گیرندهٔ کالا و متاع. - مشک سنج؛ کشندهٔ مشک. اندازه گیرندهٔ مشک. - نغمه سنج؛ نغمه شناس. - نکته سنج؛ ظریف. باریک گو. سخته گو. - هواسنج؛ دستگاه اندازه گیری هوا. - هوش سنج؛ دستگاه اندازه گیری هوش و فراست.[ سُ ] (اِ) کفل و سرین مردم و حیوانات. (برهان). سرین مردم. (فرهنگ رشیدی) (ادات الفضلاء).[ سِ / سَ ] (اِ) جلاجل دف و دائره را گویند. (آنندراج) (برهان). یکی از آلات موسیقی است مخفف سرنج و آن چیزی باشد به بسیاری از جلاجل دائره بزرگتر و در میان قبه ای دارد، بندی بر آن قبه نصب کنند و در جشنها و بازیگاهها با نقاره و دهل نوازند به این معنی بفتح اول نیز آمده است. (برهان). دو طبق کوچک از روئین که با هم زنند و این مفرس و مبدل جهنج است که لفظ هندی باشد و آنرا جهانج گویند. (غیاث). صنج معرب آن است. (فرهنگ رشیدی). دوپارهٔ مس که بهم زنند. چنگ : بفرمود تا سنج و هندی درای بمیدان درآرند با کرنای.فردوسی. و از آنجایگه بانگ سنج و درای خروش آمد و نالهٔ کرنای.فردوسی. سنج و دف میراث پدر باز رها کرد ناگه بخط و خامه و دفتر هوس افتاد. سیف اسفرنگ. || رنگی که مصوران و نقاشان کار فرمایند. (برهان). سفیدآب که سرنج است. (آنندراج): زبانش بدیدند همرنگ سنج بدانسان که از پیش خوردی کرنج.فردوسی. رجوع به صنج شود.[ سِ نَ ] (اِ) نمک. (الفاظ الادویه).[ ] (اِ) سنگی سخت سیاه است و براق و زودشکن در هند باشد. (نزهة القلوب).[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. دارای ۵۱۸ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری. صنایع دستی زنان قالی و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).[ سِ ] (اِخ) نام دو قریه است در مروشاهجان و یکی از آن دو را سنج عباد خوانند. (معجم البلدان). قریه ای است به مرو و از آنجاست حسین بن شعیب بن محمد سنجی.[ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان برغان بخش کرج شهرستان تهران. دارای ۴۲۴ تن سکنه. آب آن از بین رود محلی و چشمه سار تأمین میشود. محصول آنجا غلات، لبنیات و باغات. شغل اهالی زراعت، چادرشب و کرباس بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «سنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر