معنی سنباندن
6 بازدید
[ سُمْ دَ ] (مص) بزور جای دادن چیزی را در چیزی. سوراخ کردن و سفتن. سودن : اگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی بسنباده حروفش را بسنباند در احداقش. منوچهری. چو دارد دشنهٔ پولاد را پاس بسنباند زره ور باشد الماس.نظامی.
کلمات همقافیه با «سنباندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر