معنی سمین
6 بازدید
[ سَ ] (ع ص) فربه. (غیاث) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج): حاسدم خواهد که او چون من همی گردد بفضل هرکه بیماری دق دارد کجا گردد سمین. منوچهری. علم جوی و طاعت آور تا بجان زین تن لاغر برون آیی سمین.ناصرخسرو. بس ظریفند و لطیفند و سمین لیک مادرشان بود اندر کمین.مولوی. سجده کرد و گفت کاین گاو سمین چاشت خوردت باشد ای شاه امین.مولوی. ابلهی را دیدم سمین و خلعتی ثمین در بر. (گلستان). || مقابل غث در سخن به معنی کلام استوار و متعین. (اقرب الموارد): و میفرستاد سوی بلخ و غث و سمین بازمی نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۰). چون صدق با کذب و غث با سمین و صواب با خطا امتزاج و اختلاط پذیرد تمیز عسر شود. (تاریخ بیهقی ص ۱۶). گرچه در تألیف این ابیات نیست بی سمین غثی و بی غثی کروت.انوری. و از هرچه حادث شود غث و سمین و... بدانی. (سندبادنامه ص ۸۷). || (اِ) چیزی باشد سپید مشابه بشحم که در گوشت حیوان فربه پیدا آید بهندی رواج گویند. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سمین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر