معنی سموح
5 بازدید
[ سَ ] (ع ص) جوانمرد. (آنندراج). نیکوکار. منعم. کریم النفس. متواضع و جوانمرد و سخی. (ناظم الاطباء).[ سُ ] (ع مص) جوانمرد گردیدن. || جوانمردی کردن و بخشیدن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «سموح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر