معنی سمحاق
4 بازدید
[ سِ ] (ع اِ) پوست تنک سر. (آنندراج) (منتهی الارب). پوست که میان گوشت و استخوان است. (مهذب الاسماء). || سرشکستگی که بدان پوست (سمحاق) رسد. (منتهی الارب) (آنندراج). شکستگی سر که جراحت بدان پوست رسد که بر استخوان پوشیده است و آن را سلطاء نیز گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || (اصطلاح فقه) دیه ای است که در اثر شکستگی و رسیدن جراحت به پوست سر که باید معادل چهار شتر دیه دهند. (از شرایع ص ۳۴۴).
کلمات همقافیه با «سمحاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر