معنی واژه سماح
7 بازدید
[ سَ / سِ ] (ع مص) جوانمرد گردیدن. (دهار) (آنندراج) (منتهی الارب). سخاوت کردن. (تاج المصادر بیهقی). بخشیدن. (غیاث) (منتهی الارب). جوانمردی کردن. (آنندراج). || (اِمص) جوانمردی. (دهار). بخشش : اگر همیدون بحر مکارمی نه عجب که خطهای کف تو است جویهای سماح. مسعودسعد. تا بگفته مصطفی شاه شجاع السماح یا اولی النعما ریاح.مسعودسعد. || (ص) زن جوانمرد. (آنندراج). || (اِ) نوعی از خانهای چرمین. (آنندراج) (منتهی الارب).