معنی واژه سلیمی
8 بازدید
[ سَ ] (اِ) نوعی از پارچه. (ناظم الاطباء). نوعی از دلق و فرجی : ز خود پوستین میفکندند خلق سلیمی به بر کرد بر جای دلق. نظام قاری (دیوان ص ۱۸۴).[ سَ ] (اِخ) اسمش چون خلقش حسن و صاحب قلب سلیم و سلیقه مستقیم بود در سبزوار متوطن بوده. و در اوایل حال به اعمال دیوانی مشغول آخرالامر از آن شغل معزول شد و سبب آنکه روزی براتی به بیوه زنی نوشته آن عجوزه فریادکنان دوید، گفت: ای مرد! این برات را بحکم که بر من نوشتی؟ سلیمی گفت: بحکم سیدفخرالدین. آن عجوزه گفت: نمیدانم حق تعالی در روز جزا از تو قبول خواهد کرد یا نه؟ سلیمی را درد در نهاد افتاد و گفت واللََّه باللََّه نه. دوات و قلم را شکسته سوگند یاد کرد و دیگر مدت العمر حرام و حرام خوارگی نکرد و بعد از توبه بحج رفت، در مراجعت وفات یافت و در سبزوار مدفون است. (از آتشکدهٔ آذر ص ۷۰). و سنهٔ مرگ او را ۳۲۷ هـ . ق. نوشته. مؤلف الذریعه به نقل از تذکرهٔ دولت شاه سمرقندی نویسد: وی بسال ۸۵۴ هـ . ق. درگذشت. مؤلف ریحانة الادب نیز به نقل از سفینه [ ص ۲۱۲ ] وفات او را در همین سال نوشته است. (از حاشیهٔ آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۳۲). و رجوع به کتاب مذکور شود.[ سَ ] (اِخ) اسکندر دوران سلطان سلیم شاه سقی اللََّه ثراه و جعل الجنة مثواه. پادشاهی ظریف و لطیف بود. طبیعت نظم و شعر او نیز در غایت قوت و سلامت و متانت بود و در ایام او کسی شعر فارسی بهتر از او نمیگفت، چه نازکی خیال کمال در معانی فصاحت و بلاغت و الفاظ خواجه حافظ و سوز درد خواجه خسرو و حسن در شعر او بر وجه احسن مجتمع بود و از جمله اشعار فارسی او این است، غزل بطرز خواجه حافظ: تا خرقه و سجاده ام ارزد درمی چند خواهم طرف میکده رفتن قدمی چند در گلشن دوران همه در دور قدح کن چون نرگس آزاده چو ما بی درمی چند. رجوع به مجالس النفائس شود.