معنی سلطان محمد
7 بازدید
[ سُ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) مولانا... از شارخت است، و در شهر هرات نشو و نما یافت، و خوش صحبت و خوش محاوره جوانیست، صحبتش موجب بسط و تکلمش باعث نشاط است. خط را نیز خوب مینویسد. این مطلع از اوست: به دندان عقدهٔ زلف ترا خواهم که بگشایم ازین سودا شدم دیوانه و زنجیر میخایم. (مجالس النفایس ص ۹۹).[ سُ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) نقاش و مذهب ایرانی در قرن ده هجری. وی معاصر با اواخر دورهٔ سلطان حسین بایقرا و عهد شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب اول و استاد نقاشی پادشاه اخیر بود وی مردی متکبر و دارای تخیلی عجیب بود. گویند برای امیر علیشیر ساعتی بزرگ بساخت که در هر ساعت هیکلی از بالای آن بیرون می آمد و با چوبی که در دست داشت بتعداد ساعات گذشته ضرباتی بنقارهٔ بالای ساعت مینواخت. (فرهنگ فارسی معین).[ سُ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) نام شش تن از پادشاهان آل عثمان است. (فرهنگ فارسی معین).[ سُ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) رجوع به محمد پادشاه دکنی شود.[ سُ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ملکشاه سلجوقی. رجوع به محمدبن ملکشاه و سلجوقیان شود.
کلمات همقافیه با «سلطان محمد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مد» برای سرودن شعر