معنی سلطان بدیع‌الزمان

معنی سلطان بدیع‌الزمان

10 بازدید
[ سُ بَ عُزْ زَ ] (اِخ) به حسن صورت و سیرت آراسته و به کمال ظاهر و جمال باطن پیراسته. در سخاوت و حق پرستی و در وفا و حق شناسی بی نظیر. در لطافت طبع و پاکیزه روزگاری یکتا. و در هدایت و اسلام بی همتاست، در کار رزم بکمان داری دلپسند. و هنگام بزم در بخشش بی مانند طبعش نیز در اسلوب شعر ملایم افتاده. و این مطلع از اوست. مطلع: مه من بی گل رویت دلم خون گشته چون لاله جگر هم از غم هجرت شده پرگاله پرگاله. در سنهٔ عشرین و تسعمائه سلطان صاحبقران اسکندر ثانی سلطان سلیم خان چون قصد فتح تبریز نمود وی را باخود به اسلامبول برد وی در خدمت اسماعیل صوفی بود و به امید به این که روزی هری را از وی بازستاند ولی اجل مهلتش نداد و به مرض طاعون درگذشت. (از مجالس النفایس ص ۱۲۷ و ۳۱۵ و ۳۱۶).

کلمات هم‌قافیه با «سلطان بدیع‌الزمان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید