معنی سلخ
33 بازدید
[ سَ ] (ع مص) پوست برکندن. (منتهی الارب) (آنندراج). پوست کندن. (غیاث). پوست بازکردن. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۵۹) (دهار) (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || در آخر ماه شدن. (تاج المصادر بیهقی). گذشت و آخر شدن ماه. (منتهی الارب). بآخر رسیدن ماه. || سبز شدن گیاه. || بیرون آوردن روز از شب. || بیرون آمدن مار از پوست. || کندن جایی را تا به آب رسد. || برکندن زن پیرهن را از تن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) روزی که در شام آن هلال دیده شود وجه تسمیه آنکه مسلخ در لغت بیرون آوردن گوسپند از پوست باشد چون در آن روز ماه از زیر شعاع آفتاب بیرون می آید. (از غیاث). روزی که در شام آن هلال دیده میشود. (ناظم الاطباء). آخر ماه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): سلخ این ماه بهتر است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰۲). می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ بغره آید از غره بسلخ.خیام. || پوست بز و آنچه از گوسفند کشیده و باز کرده شود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - دارالسلخ؛ قصابخانه. (ناظم الاطباء).[ سِ ] (ع اِ) پوست مار که می اندازد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پوست مار. (مهذب الاسماء). || در اصطلاح پزشکی هرگاه چیزی گشایند چون داروی سخت تیز یا چیزی برنده چون آهن و نی و غیر آن بطبقهٔ قرنیه رسد و جراحتی کند سبک چنانچه پوست بیرون بخراشد و بعضی از وی بریده شود و از روی پوست دیرتر خیزد آنرا سلخ گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ سَ لَ ] (ع اِ) رشته ای که بر دوک باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || [ سَ ] (ع اِمص) در اصطلاح شعر این نوع سرقة چنان باشد که معنی و لفظ فراگیرد و ترکیب الفاظ آن بگرداند و بر وجهی دیگر ادا کند چنانکه رودکی گفته است: هر که نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار. ابوشکور از او برده و گفته: مگر پیش بنشاندت روزگار که به زو نیابی تو آموزگار. رودکی گفته است: ریش و سبلت همی خضاب کنی خویشتن را همی عذاب کنی. ابوطاهر خسروانی از او برده است و گفته: عجب آید مرا ز مردم پیر که همی ریش را خضاب کند بخضاب از اجل همی نرهد خویشتن را همی عذاب کند. (از المعجم فی معاییر اشعار العجم صص ۴۶۹ -۴۷۰).
کلمات همقافیه با «سلخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لخ» برای سرودن شعر