معنی سلح
8 بازدید
[ سَ ] (ع مص) سرگین کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). حدث کردن. (تاج المصادر بیهقی). غائط کردن. (المصادر زوزنی). || شمشیر دادن و شمشیر را سلاح کسی ساختن. یقال: سلحته السیف؛ شمشیر را سلاح او ساختم و دادم او را شمشیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ سَ لَ ] (ع اِ) آب باران در پارگینها.[ سِ لَ ] (اِ) مخفف سلاح، اسباب و آلات جنگ. (منتهی الارب) (آنندراج). ساز حرب. (ناظم الاطباء): پس سلح بربندی از علم و حکم که من از خوفی بیارم پای کم. (مثنوی).[ سُ ] (ع اِ) دوشابی است که بدان خیک روغن را مالند. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سُ لَ ] (ع اِ) بچه کبک. ج، سلحان. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «سلح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لح» برای سرودن شعر