معنی سلام کردن

معنی سلام کردن

8 بازدید
[ سَ کَ دَ ] (مص مرکب) تحیة. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). درود فرستادن. درود گفتن بکسی. تهنیت گفتن کسی را. کلمهٔ سلام را بر زبان جاری کردن. (فرهنگ فارسی معین): شنیدم همه هرچه دادی پیام وز آن نامداران که کردی سلام.فردوسی. سلام کن ز من ای باد مر خراسان را مر اهل فضل و خرد را نه عام و نادان را. ناصرخسرو. گر بر تو سلام خوش کند روزی دشنام شمار مر سلامش را.ناصرخسرو. دمنه برفت و بر شیر سلام کرد. (کلیله و دمنه). بر شما کرد او سلام و دادخواست وز شما چاره و ره ارشاد خواست.مولوی. کرد خدمت مر عمر را و سلام گفت پیغمبر سلام آنگه کلام.مولوی. اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند که جور قاعده باشد که بر غلام کنند. سعدی. گرت سلام کند دانه می نهد صیاد ورت نماز برد کیسه میبرد طرار.سعدی. || تسلیم. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (منتهی الارب). - بر کسی به امیری سلام کردن؛ او را بپادشاهی قبول کردن یا شناختن : برادر ما... را... بر تخت نشاندند و بر وی به امیری سلام کردند. (تاریخ بیهقی). - سلام کردن قپان یا ترازو؛ آنگه که کالا را در کفه ترازو و یا قپان قرار دهند یک طرف از قپان یا ترازو سلام کند و بسوی پائین آید.

کلمات هم‌قافیه با «سلام کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید