معنی سلاق
9 بازدید
[ سُ ] (ع اِمص، اِ) دمیدگی بر بن های دندان یا پوست رفتگی بن دندان است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || صلابتی است در پلک چشم از مادهٔ اکاله که سرخ میگرداند پلک ها را و میریزاند مژه و سپس آن اطراف پلک را قرحه رساند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). سرخ و غلیظ شدن پلک چشم از حدود الارض. (غیاث) (آنندراج). سطبر گشتن و سرخ شدن کنار پلک را گویند و این علتی است که اگر مدتی برآید و علاج نکنند مژگان بریزد و کنارهٔ پلک بسوزد و فرد شود و بیشتری نزدیک بیغولهٔ چشم افتد و گاهی نزدیک بیغولهٔ بزرگ افتد که از سوی بینی است و گاهی بنزدیک بیغولهٔ کوچک افتد که از سوی گوش است و این علت رطوبی باشد غلیظ گرم شده و سوخته و طبع بوره گرفته. (ذخیره خوارزمشاهی). || دمیدگی دهان. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || دمیدگی بر اندام. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ لْ لا ] (ع ص) صیغهٔ مبالغه از ماده سلق. (از اقرب الموارد). سخن گوی. (دهار). خطیب سلاق؛ خطیب بلیغ و بلندآواز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). بلیغ. (اقرب الموارد). مرد قوی سخن. (مهذب الاسماء).[ سُ لْ لا ] (اِخ) عیدی است مر ترسایان را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). عید صعود مسیح. (اقرب الموارد). عید نصاری. (المعرب جوالیقی ص ۱۹۶).
کلمات همقافیه با «سلاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر