معنی سلاسل
6 بازدید
[ سَ سِ ] (ع اِ) زنجیرهای آهن و غیره و این جمع سلسله است. (غیاث) (آنندراج). جِ سِلسِلَه یعنی زنجیر. (منتهی الارب): به هندوستان آنچه تو پار کردی بر اهل سلاسل نکرده ست حیدر.فرخی. نجیب خویش را دیدم به یک سو چو دیوی دست و پا اندر سلاسل. منوچهری. فلک را سلاسل ز هم برگسست زمین را مفاصل بهم درشکست.نظامی. ای که مهار میکشی صبر کن و سبک برو کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم. سعدی. دیوانگان خود را می بست در سلاسل هرجا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۴۲۱). || ریگ بر یکدیگر چفسیدهٔ ممتد و سخت شده. ریگ برهم گرفته. (مهذب الاسماء). || سطور نامه و کتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ سُ سِ ] (ع ص) آب که آسان بگلو فرو شود. (مهذب الاسماء). ماء سلاسل؛ آب شیرین و خوش و سرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ سَ سِ ] (اِخ) (قلعهٔ...) نام قلعه ای است بر شوشتر که سلطان زین العابدین که فریب وعدهٔ امداد شاه منصور حکمران آن نواحی را خورده بود دستگیر گردید و بدستور شاه منصور در قلعهٔ سلاسل محبوس گردید. (از تاریخ مغول و اقبال ص ۴۳۸ و ۴۳۹).[ سَ سِ ] (اِخ) (غزوهٔ ذات...) از جنگهای حضرت رسول (ص) که بسرکردگی عمروعاص رویداد. رجوع بهمین کلمه در لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «سلاسل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سل» برای سرودن شعر