معنی سلاح
7 بازدید
[ سَ لْ لا ] (ع ص) حیوانی که سرگین بسیار اندازد. (ناظم الاطباء).[ سُ ] (ع اِ) سرگین و سرگین ستور. غایط. (ناظم الاطباء). سرگین ستور یا عام است. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سِ ] (ع اِ) آلة که بدان جنگ کنند. (غیاث). ساز جنگ. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۵۹) (دهار) (زمخشری). آلت جنگ، چون تیغ و خنجر و مانند آن، اسلحه جمع آن است. (آنندراج). آلتی که بدان جنگ کنند مانند شمشیر و قداره و نیزه و قمه و چماق و تیر و تبر و زوبین و جز آن. (ناظم الاطباء). ساز جنگ یا آهن آن. (منتهی الارب): چه باید سلاح و چه باید سپاه چه سازیم این را چگونه ست راه.فردوسی. سلاح گرانمایه و برگ راه کمند دراز و درفش سیاه.فردوسی. سوار و پیاده با سلاح تمام. (تاریخ بیهقی). و بسیار سلاح از هربابت به در خیمه آوردند. (تاریخ بیهقی). جوانان سلاح برداشتند و گفتند برویم. (تاریخ بیهقی). بسی سلاح و بسی خود و جوشن و خفتان که در خزینه ش بود از خزائن خلفا. مسعودسعد (دیوان رشید یاسمی ص ۱۰). مثل شنیدم کز بیم مشت ساخته اند هرآن سلاح که از جنس خنجر است و سنان. سنایی. سازد فلک ز حزم تو دایم سلاح خویش دارد شجاع روز وغا در بر آینه.خاقانی. سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی چو گیل گوردین پوش است و زوبین کرده گیلانی. خاقانی. نیست با ایشان سلاح و لشکری جز عصا و در عصا شور و شری.(مثنوی). گفت من یک کس بدم ایشان گروه با سلاح و با شجاعت با شکوه.(مثنوی). بنده وار آمدم بزنهارت که ندارم سلاح پیکارت.سعدی. || شمشیر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). - سلاح برهنه کردن؛ کنایه از شمشیر را از غلاف بیرون آوردن : سلاحها برهنه کردند و دشنام زشت دادند. (تاریخ بیهقی). || کمان بی زه. || چوبدستی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «سلاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر