معنی سقی
7 بازدید
[ سَ قْ یْ ] (ع مص) آب دادن. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (دهار). - سقی اللََّه ثراه؛ خدا گور او را سیراب سازد. خدا رحمت خویش بر گور او ریزد. || سقیاً لک گفتن کسی را. || گرد آمدن آب زرد در شکم کسی و بیمار استسقا گردیدن. || غیبت و عیب نمودن کسی را. (منتهی الارب).[ سَ قی ی ] (ع اِ) ابر بزرگ قطره. (منتهی الارب) (آنندراج). میغ بزرگ قطره. (مهذب الاسماء). || گیاه بردی. || خرمابن. (منتهی الارب).[ سِ قْ یْ ] (ع اِ) اسم است سقی را یعنی آب خورده و سیراب. || کشت آب پاشیده. || بهره ای از آب. || کشت آبی. (منتهی الارب). || زردآب که در شکم گرد آید. (آنندراج) (منتهی الارب). || پوستکی که در آن آب زرد باشد و از شتربچه شکافته شود.[ سَ ] (اِخ) دهی از دهستان زبید بخش جویمند حومه شهرستان گناباد، دارای ۶۴۹ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، ابریشم، زعفران است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «سقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر