معنی سقف
7 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) آسمانه. (دهار). عرش. (نصاب). آسمان خانه. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۵۸) (منتهی الارب): این خانه را از سقف تا بپای زمین صورت کردند. (تاریخ بیهقی). ز بهر سقف عدوی سپید دستش دان که شب ز چهره گلیم سیاه برسازد. مجیرالدین بیلقانی. چون سقف تو سایه نکند قاعده چیست چون نان تو موری نخورد مائده چیست. خاقانی. رستخیز است خیز و باز شکاف سقف ایوان و طاق طارم را.خاقانی. سقف گردون کو چنین دائم بود نز طناب و استنی قائم بود.مولوی. هریکی دیوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق بر هوا.مولوی. شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور در سقف او لانه کرد.سعدی. از صحن خانه تا بلب بام از آن من از سقف خانه تا به ثریا از آن تو. وحشی بافقی. - سقف آسمان سوراخ شدن؛ کنایه از واقعهٔ عظیم و حادثه. (مجموعه مترادفات ص ۳۶۵). || آسمان. || (مص) پوشیدن خانه. (منتهی الارب).[ سَ قَ ] (ع مص) دراز شدن و کوژ شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِمص) درازی با کژی. (منتهی الارب).[ سُ قُ ] (ع اِ) جِ سقف. رجوع به سقف شود. (منتهی الارب).[ سُ قُ ] (معرب، اِ) مخفف اسقف است که قاضی ترسایان و حاکم و مهتر ایشان باشد. (برهان): چو خسرو برفت از برش چاره جوی جهاندیده سوی سقف کرد روی.فردوسی. سقف گفت ما بندگان توایم نیایشگر پاک جان توایم.فردوسی. || زاهدی که خود را بجهت ریاضت نفس بزنجیر آویزد. (برهان) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سقف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قف» برای سرودن شعر