معنی سقط
7 بازدید
[ سَ قَ ] (ع اِ) غلط و خطا. (برهان). خطا. (تفلیسی). سهو و غلط در حساب و نوشتن. (غیاث) (منتهی الارب): هر که بسیار سخن بود بسیار سقط بود و هرچه بسیار سقط بود بسیار گناه. (از کیمیای سعادت). و الفاظ آن اکثر غلط و سقط و خطابات و عبارات مشوش بود. (جهانگشای جوینی). خامشی محترم بکنج ادب به که گویندهٔ سقط باشی.سعدی. || کار زشت. (برهان). سخن زشت. (تفلیسی). || بد گفتن. (غیاث): چند گویی که مرا چند شتر گشت سقط این سقط باشد برخیز و کنون اشتر خر. فرخی. خاطر رنجور جویان صد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط.مولوی. || فضیحت و رسوایی. (منتهی الارب): ترکمانان فرستاد بی بصیرت تا سقطی بیفتاد و بسیار مردم بکشتند و دستگیر کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۲۷). || (ص) مردم ضعیف و فرومایه. فروتنی نماینده. (منتهی الارب). || کنایه از بی مزه و ناملایم. (آنندراج). || رخت و کالای بد و زبون. (برهان). متاع زبون. (غیاث). کالای بی قدر. (دهار). متاع دون. (تفلیسی). متاع نبهره. هیچکاره از هرچیز و آنچه در وی خیر نبود. ج، اسقاط. (منتهی الارب). خسیس و بلایه از هرچیزی. (از اقرب الموارد): آری بمهره های سقط ننگرد کسی کاو را بتوده پیش بود در شاهوار.فرخی. مشو چون میوه های نارسیده سقط هرگز نباشد چون گزیده.ناصرخسرو. || در اصطلاح بازاریان. بار سقط که چیزهای سخت چون قند و امثال آن باشد. در اصطلاح کراکشان و تجار مالی چون قند و امثال آن. (یادداشت مؤلف). || (اِ) فضلهٔ هر حیوانی خواه به کار آید و خواه نیاید. (برهان).[ سَ قَ ] (ص) کشته. افتاده : زبان تیغ داند کرد تفسیر سقط بانگ خروس بیگهی را. اثیرالدین اخسیکتی. که برو از پیه این اشتر بخر بیند او اشتر سقط در راه در.مولوی. || مردن چهارپای خصوصا مردن اسب، خر. (آنندراج) (غیاث). رجوع به سقط شدن و سقط گشتن شود.[ سَ ] (ع اِ) برف و شبنم که به برف ماند. || (ص) ناکس و فرومایه. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ ] (ع اِ) بچهٔ ناتمام از شکم افتاده. (غیاث). بچه ای که از شکم بیفتد. (السامی). بچهٔ ناتمام افتاده. (منتهی الارب). در اقرب الموارد بدین معنی به مثلث سین ضبط شده است. || تمامی ریگ توده که تنگ گردیده منقطع شده باشد جای آن. || آتش که برجهد از چقماق و درنگیرد. (منتهی الارب): هرچند کان سقط به دمش زنده گشته بود چون دست یافت سوخت ورا سقط زند او. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۶۸).[ سِ ] (ع اِ) گوشه. || ناحیه. || دامن خیمه. || بال شترمرغ یا عام است. || گوشه ای از ابر که بر زمین افتاده نماید. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سقط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قط» برای سرودن شعر