معنی سفیدکرده
6 بازدید
[ سَ / سِ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) برنگ سفید درآورده. رجوع به سفید کردن شود. || بو داده شده. پوست بازگرفته : بگیرند مغز بادام شیرین سفیدکرده نیم من، مغز دانه زردآلوی تلخ سفیدکرده ده استار و کنجد سفیدکرده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «سفیدکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر