معنی سفید
18 بازدید
[ سَ / سِ ] (ص) سپید که نقیض سیاه باشد و به عربی ابیض خوانند. (برهان). ابیض. (غیاث) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). رنگی است روشن ترین رنگها و رنگی است خارج از رستهٔ اصلی و فرعی. این رنگ را بهر رنگ دیگر اضافه کنندروشن تر سازد. (فرهنگ فارسی معین): بچهره چنان بود برسان شید ولیکن همه موی بودش سفید.فردوسی. || روشن : شما را سوی من گشاده ست راه بروز سفید و شبان سیاه.فردوسی. گذشت آن کز آن چرخ با اعتمید چو شب دورباشی ز روز سفید. اثیرالدین اخسیکتی. بتشنیع و دشنام و آشوب و زجر سفید از سیه فرق کردم چو فجر.سعدی. گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی. حافظ. || کنایه از ظاهر و نمایان هم هست چه هرگاه گویند «سفید شد» مراد آن باشد که ظاهر و نمایان گردید. «سفید نشد» یعنی پیدا نشد. (برهان). || درمک. سمید. و آن قسمی نان است که سبوس گرفته باشند. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «سفید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر