معنی سفن
9 بازدید
[ سَ فَ ] (ع اِ) پوست درشت از ماهی یا نهنگ و غیره که بر قبضهٔ شمشیر وصل کنند تا گرفت خوب شود. (غیاث) (از آنندراج). پوست درشت مانند پوست نهنگ و مثل آن. (منتهی الارب). پوست سوسمار. (دهار). پوست درشت بر دستهٔ کارد و شمشیر. ج، اسفان، سفون. (مهذب الاسماء): دو ره چاو و صد تنگ قرطاس چین پلنگینه چرم و سفن همچنین.اسدی. کو سر تیغ تا بدو باز رهم ز بند سر کز جگر پر آبله چون سفنم دریغ من. خاقانی. گشت زمین چون سفن چرخ چو کیمخت سبز تا ز پی تیغ او قبضه کنند و قراب.خاقانی. در نفس مبارکش سفتهٔ راز احمدی در سفن بلارکش معجز تیغ حیدری. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۲۱). ز سختی که بد خلقت خام او سفن بسته کیمخت اندام او.نظامی. زبرجد بخروار و مینا بمن ورق های زر درعهای سفن.نظامی. || سنگی که بدان تراشند و تابان نمایند و تیشهٔ چوب تراشی و هرچیز که بدان چیزی را تراشند. (آنندراج) (منتهی الارب): از درشتی است سفن قائم تیغ که بر او تکیه گاه روستم است.خاقانی. || سوهان آهنی. (غیاث) (آنندراج). سوهان. چوب سای. (مهذب الاسماء). چوب سای. (دهار).[ سَ فَ ] (ع مص) پوست بازکردن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || وزیدن. (منتهی الارب) (از آنندراج). || خاک رفتن باد از زمین. (منتهی الارب) (آنندراج). || تراشیدن. (المصادر زوزنی).[ سُ فُ ] (ع اِ) جمع سفینه است که به معنی کشتی باشد. (غیاث) (آنندراج): اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج من بر او ثابت چنان چون بادبان اندر سفن. منوچهری.
کلمات همقافیه با «سفن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فن» برای سرودن شعر