معنی سفع
5 بازدید
[ سَ فَ ] (ع اِ) سیاهی سر رخسار زن برگردیده رنگ از لاغری. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ سَ ] (ع مص) به بال زدن مرغ یکدیگر را. || طپانچه زدن کسی را. || انکار کردن چیزی را. (منتهی الارب). || موی پیشانی گرفته کشیدن. (از تاج المصادر بیهقی). و از این معنی است قول خدای تعالی،{/Bلَنَسْفَعاً بِالنََّاصِیَةِ.۵-۶۹۶:۱۵/}(قرآن ۹۶/۱۵). (منتهی الارب) (از دهار). || سوزانیدن. (از تاج المصادر زوزنی). سوختن باد گرم روی کسی را و رنگ گردانیدن آن. (منتهی الارب). || سیاه گردانیدن روی. (منتهی الارب) (دهار) (المصادر زوزنی). || زدن و عذاب کردن. || خوار نمودن. (منتهی الارب). || نشان و داغ نمودن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) جامه هرچه باشد. (آنندراج). جامه. (منتهی الارب). جامه از هرقبیل که باشد. (ناظم الاطباء).[ سُ ] (ع اِ) دانهٔ حنظل. || دیگدان آهنی یا عام است. || سیاهی که بسرخی زند. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سفع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فع» برای سرودن شعر