معنی سفر کردن

معنی سفر کردن

7 بازدید
[ سَ فَ کَ دَ ] (مص مرکب) از مقر خود بمحل دیگر رفتن. مسافرت کردن. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): نوروز از این وطن سفری کرد چون ملک آری سفر کنند ملوک بزرگوار.منوچهری. گفتم او را بگوی چون رستی زین سفر کردن به رنج و به بیم.ناصرخسرو. بشر حافی گفت: ای قرایان سفر کنید تا پاک شوید که آب یک جای ماند بگردد. (کیمیای سعادت). نه گیتی پس از جنبش آرام یافت نه سعدی سفر کرد تا کام یافت.سعدی. چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار.سعدی. || خالی کردن. (برهان). تمام کردن. (برهان).

کلمات هم‌قافیه با «سفر کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید