معنی سفری
6 بازدید
[ سَ فَ ] (ص نسبی) سفرکننده. مسافر: منزل تست جهان ای سفری جان عزیز سفرت سوی سرائیست که آن جای بقاست. ناصرخسرو. مرد سفری ز لطف رایش چون سایه فتاد زیر پایش.نظامی. مثال اسب و الاغند مردم سفری نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار. سعدی. دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش بی چاره ندانست که یارش سفری بود. حافظ. در زلف چین فکند و مرا دل ز دست برد چون شام بشکند سفری بار میکند. (از مطلع السعدین). || هم سفر: عشق با من سفری گشت و بماند مونس من بحضر خسته جگر.فرخی. || مخصوص سفر. موقتی، مقابل دائمی. - سفری خانه؛ مجازاً به معنی این جهان : چون بی بقاست این سفری خانه اندر او باکی مدار هیچ گرت پشت بی قباست. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «سفری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر