معنی سفت
23 بازدید
[ سُ ] (اِ) اوستا «سوپتی» (شانه) پهلوی «سوفت» پارسی باستان «سوپتی»(شانه) شغنی «سیود» سریکلی «سود»سنگلیچی «سیود» آلبانی «سوپ». و رجوع کنید به گریرسن ۹۴. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). کتف. (برهان) (رشیدی). کتف و دوش. (غیاث) (جهانگیری): بر آن سفت سیمین و مشکین کمند سرش گشته چون حلقهٔ پای بند.فردوسی. شب آمد بدان جای تیره بخفت قبا جامه و جوشنش زیر سفت.فردوسی. تو گفتی که سام است با یال و سفت غمین شد ز چنگ اندر آمد بخفت. فردوسی. کی نامور آفرین کرد و گفت که زور این چنین باید و یال و سفت. اسدی. سر سفت را بتازی منکب گویند و بشهر من [ گرگان ] دوش گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). جوش حفظت ز سفت غفلت ما بر مکش پردهٔ عفوت ز روی کردهٔ ما بر مدار. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان ص ۱۶۷). ستر کواکب قدمش میدرید سفت ملایک علمش میکشید.نظامی. دور جنیبت کش فرمان تست سفت فلک غاشیه گردان تست.نظامی. علاوهٔ بار بر سفت گرفته روی براه آورد. (مرزبان نامه). || طاق. سقف : سر تاج برزد بسفت سپهر برافراخت رایت برافروخت چهر.نظامی. || بالا. نوک : حصاری است بر سفت این تیغ کوه درو رهزنانند چندین گروه.نظامی. || سوراخ کوچک عموماً و سوراخ سوزن خصوصاً. (برهان) (رشیدی) (جهانگیری). || (ص) محکم و مضبوط و سخت. (برهان). محکم. (غیاث).[ سَ ] (ع مص) بسیار شراب خوردن و تشنگی نرفتن. (آنندراج) (از منتهی الارب).[ سَ فِ / سِ ] (ع اِ) طعام بی برکت. (منتهی الارب). || قیر که در خنور و کشتی مالند. (آنندراج) (منتهی الارب).[ ] (اِ) تن سفید بود و نیکو. (از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی).[ سِ ] (ص) سطبر و غلیظ. (برهان) (غیاث).[ ] (اِ) لیقه صوف دویت. (زمخشری).[ ] (اِخ) دهی جزء دهستان حومهٔ بخش دستجرد شهرستان قم، دارای ۱۴۹ تن سکنه و آب آن از قنات است. محصول آن غلات، پنبه، بنشن، انار، انجیر و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «سفت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فت» برای سرودن شعر