معنی سغبه
9 بازدید
[ سُ بَ ] (ص) چیزی چرب و روغنی. (برهان) (آنندراج). چیزی چرب. (غیاث). || فریفته و بازی داده شده. (برهان) (آنندراج) (غیاث): در زحیری ز سغبه ای گفتن گفت بگذار و در زحیر مباش.سنایی. دل سغبهٔ عشق تست با تن مستیز و اینک دل و تن تراست با من مستیز. خاقانی (دیوان ص ۷۲۱). بناگوش چو سیمت را جهانی سغبه شد لیکن از آن لذت کسی یابد که با سیم تو زر دارد. ابن الرشید غزنوی. و همگنان را سغبه و شیفتهٔ هوای خود گردانید. (ترجمه تاریخ یمینی). دیو و پری سغبهٔ اخلاق مشک آمیز او شده. (راحة الصدور راوندی). گشاده گویم هشیار را نیم سغبه اگر نباشی سرمست کمتر از مخمور. رضی الدین نیشابوری. سغبهٔ صورت شد آن خواجه سلیم کی به ده می شد بگفتار سقیم. مولوی (مثنوی دفتر ۳ ص ۳۴). || مسخره. (رشیدی): محل این سخن سرفراز بشناسند کسان که سغبهٔ مسعودسعد سلمانند. مسعودسعد. مرد را عقل رایزن باشد سغبهٔ فالگوی زن باشد.سنایی. تو سغبهٔ مردمان دونی چو فلک با مردم آزاد نسازی هرگز.عبدالواسع جبلی. || و در عربی گرسنه و تشنه را گویند لیکن به معنی تشنه چندان مستعمل نیست.
کلمات همقافیه با «سغبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر