معنی سعف
5 بازدید
[ سَ عَ ] (ع اِ) شاخ درخت خرما برگ دور کرده و یا برگ آن یا اکثر آن است که خشک را سعف گویند و تر را شطبة. || رخت عروس. سعوف جمع آن است. || سر کوه. || شیرینه که بر پتفوز و سر و روی شتر مانند گر بیرون آید و موی مژه و جز آن بریزاند. || هرچیز نیکو و کامل از مملوک یا از هرچیز گرانمایه یا خانه و سرا که مالک آن شوی. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ ] (ع مص) نو برخاستن بن ناخن. (تاج المصادر بیهقی). ریشه شدن بن ناخن دست. (آنندراج). || روا کردن حاجت کسی را. (منتهی الارب). || (اِ) آخریان. (منتهی الارب) (آنندراج). سلعه. متاع. کالا. اثاث البیت. || مرد فرومایه. (منتهی الارب). || سرکوه. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سعف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عف» برای سرودن شعر