معنی سعدان
4 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) نام گیاهی است و آن نیکوتر علف شتر است و سعدان را خاری باشد و بدان پستان را تشبیه کنند. (آنندراج) (منتهی الارب) (اقرب الموارد): که داند قدر سنبل تا نبیند برسته همبرش سعدان و کنگر.ناصرخسرو. و رجوع به تحفهٔ حکیم مؤمن شود. - مرعی ولا کالسعدان؛ در حق شخصی گویند که به کمتر چیزی قناعت کند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ سَ ] (اِخ) مشتری و زهره. دو ستاره اند. (مهذب الاسماء) (المنجد): دل او ثانی خورشید فلک دانم و باز خلق او ثالث سعدان به خراسان یابم. خاقانی. رخ طالع اصل بی نور یافت نظرهای سعدان از او دور یافت.نظامی.[ سَ ] (اِخ) موضعی است از شروان. (غیاث) (آنندراج): هم خلیفه فیض و بغداد است هم فیض کفش دجله از سعدان و نیل از کردمان انگیخته. خاقانی.[ سَ ] (اِخ) ابن مبارک طخارستانی مکنی به ابوعثمان الضریر نحوی. از روات علم و ادب و کوفی مذهب بود. از ابی عبیدة معمربن مثنی روایت کرد و از او محمدبن حسن بن دینار هاشمی روایت کرده. او راست: کتاب خلق الانسان. کتاب الوحوش. کتاب الارض والمیاه والبحار والجبال. کتاب النقائض. کتاب الامثال. وی بسال ۲۲۰ هجری درگذشت. (معجم الادباء ج ۴ چ مصر ص ۲۲۹). و رجوع به ابن الندیم و الموشح ص ۱۳۰ و روضات ص ۳۰۸ شود.
کلمات همقافیه با «سعدان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر