معنی سعدالدین

معنی سعدالدین

6 بازدید
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) عوفی نام او را اسعدبن شهاب ضبط کرده است و گوید اگرچه از معارف بخارا بود او در آخر عمر تمتع و تنعم دنیاوی نداشت و عمر خود را بر خدمت درویشان و اهل دل صرف کرد. قصیده ای از او آورده است و این بیت از آن قصیده است: دل در برم ز غصه بجان آمد از تنم وز دست تن بجان نخرد باز یک تنم. رجوع به لباب الالباب ج ۱ صص ۱۹۰ - ۱۹۵ شود.
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) اسعد بخاری سمرقندی عوفی در لباب الالباب نام او را ذکر کرده و این ابیات را از او آورده است: ای زلف تو رنگ برده و بوی از مشک چوگان شده و برده بسی گوی از مشک یک موی که از فرق تو افتد بزمین فرقش نکند کسی بیک موی از مشک. (از لباب الالباب ج ۲ ص ۳۸۳).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) دهی از دهستان برکال بخش بردسکن شهرستان کاشمر. دارای ۱۴۹۳ تن سکنه و آب آن از قنات و محصول آن غلات، منداب، زیره و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) ابن محمد عبداللََّه دیری. در بیت المقدس متولد شد سپس بمصر رفت و قضاوت آنجا بعهده او واگذار شد (۸۴۲ هـ .ق.) و مدت ۲۵ سال باین شغل منصوب بود. پس نابینا شد و از قضا معزول گردید. و بمصر درگذشت. او راست: الحبس فی التهمة. الهام المارقة فی کبدالزنادقة. تکملهٔ شرح الهدایه للسروجی. کواکب النیرات. شرح العقائد النسفیه. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۳).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) قتلق. عالمی متبحر بود. حمداللََّه مستوفی نویسد: غازان خان و امراء لشکریان او بر دست او مسلمان شدند در ماه محرم الحرام (۷۲۸) در قزوین بسن هشتاد و چند سالگی درگذشت. (از رجال حبیب السیر ص ۲۹).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) محمدبن المؤیدبن ابی بکر عبداللََّه بن ابی الحسن علی بن محمد حمویة الجوینی معروف به حمویی نسبت به جد اعلای ایشان حمویة بتشدید میم بر وزن شبویه. پسر ابن حمویة ابوعبداللََّه محمدبن حمویهٔ جوینی از کبار مشایخ طریقت بود و در سنهٔ ۵۳۲ هـ .ق. در نیشابور وفات یافت و در بحرآباد جوین مدفون شد. و شیخ سعدالدین صاحب ترجمه ای از اشهر مشاهیر صوفیه عصر خود و از جمله اصحاب شیخ نجم الدین کبری بوده است و در سال ۶۵۰ بروایت مشهور یا ۶۴۹ یا ۶۵۸ یا ۶۶۵ هـ .ق. وفات یافت و قبر وی نیز در بحرآباد جوین است. (از حاشیه شدالازار ص ۴۵۹).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) محمود شبستری. رجوع به شبستری شود.
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) مسعودبن علی الابهری. ملقب به نظام الملک. تکش خان او را وزارت داد و او در این شغل به اصلاح کارها پرداخت و کار ملک را منظم کرد سرانجام بزخم کارد ملاحده بقتل رسید. (از دستورالوزراء صص ۲۳۱ -۲۳۲).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) مسعودالامیدی میرعلی شیر نویسد: افصح الفصحاء و املح الشعراء رکن الاسلام والمسلمین سعدالدین مسعودالامیدی... و از دارالخلافهٔ ری، و بر قریهٔ تهران زراعت دارد. و در دارالفضل شیراز تحصیل کرده و از شاگردان سرآمد مولانا جلال الدین دوانی است. نام اصلیش ارجاسب است. مولانا از غایت التفات او را مسعود نام نهاده و در آن دیار بدین اسم مشهور است. قبل از شرف ملازمت همیشه ذکر لطایف احوال و اوضاع او استماع می افتاد و حالا به یمن دولت روزافزون حضرت آصف صفاتی آن سعادت میسر شد چندان اخلاق و اطوار پسندیده مشاهده میشود که زبان ناطقه در بیان تقریر آن عاجز است. و مولانا در همهٔ اسلوب شعر مهارت تمام دارد بتخصیص قصاید که آن وادی حق او است. این قطعه از اوست: اگر کنی ز برای مجوس کناسی و گر کنی ز برای جهود گل کاری در این دو کار کریه اینقدر کراهت نیست در این دو شغل خسیس آن مثابه دشواری که در سلام فرومایگان صدرنشین بروی سینه نهی دست و سر فرود آری. (مجالس النفایس صص ۱۴۱ -۱۴۲).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) مسعود دولت یار. عوفی او را از موالی خاندان آل برهان دانسته و گوید پدر او در ملت آتش پرستی بود اما فرزند وی مسلمانی گرفت. و او را اشعاری لطیف و خوب است و وقتی نزدیک این داعی قطعه ای فرستاد. و آن قطعه این است: بصانعی که تصاویر کاینات حدوث ز کلک صنع بیک قطره آب می بندد چو نعل مه را در آتش شفق انداخت سپهر را بخط حکم خواب می بندد کمال عزت او از جلال استغنا کسوف وحشت بر آفتاب می بندد که دست فرقت تو ای جمال دولت و دین مرا به هر مژه ای درّ ناب می بندد. (از لباب الالباب ج ۱ ص ۵۱۸ و ۵۱۹).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) مسعود عمر تفتازانی. رجوع به سعدالدین تفتازانی و تفتازانی شود.
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) مسعود نوکی. عوفی او را به لقب مختار. مختارالشعراء یاد کرده است از مداحان سلطان غزنوی است. او راست: دوش بوقت سحر جان تو هم جان تو کز غم تو خون فشاند دیدهٔ هجران تو جمع بد احوال من چونکه بدیدم رخت کرد پریشان مرا زلف پریشان تو تا دل مسکین من مسکن مهر تو شد چشمهٔ چشمم گشاد چاه زنخدان تو. (از لباب الالباب ج ۲ ص ۲۹۱ تا ص ۲۹۵).
[ سَ دُدْ دی ] (اِخ) هروی. از فضلا و شعرای زمان سابق و معاشر شمسی طبسی و پوربهای جامی شاگرد او بوده و خواجه عزالدین فریومدی را که در زمان چنگیزخان وزیر خراسان بود مداحی نموده وفاتش در سنه تسع و اربع وستمائه واقع شده. و به مداحی حضرت شاه اصفیا و سلطان اولیاء علی بن ابیطالب مفاخرت میکرده و نعت و منقبت میگفته. و قریب پنجهزار بیت دیوان داشته. از اوست: صبح است ای بت گلروی می بیار تا روح پروریم از آن راح خوشگوار گه چنگ زنیم بدان زلف مشگبوی گه بوسه برکنیم از آن لعل آبدار. (از مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۲۴۸).

کلمات هم‌قافیه با «سعدالدین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید