معنی سطح
13 بازدید
[ سَ ] (ع مص) گسترانیدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). بگسترانیدن. (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن). گستردن. (منتهی الارب). || بر زمین افکندن. || بر پهلو خوابانیدن. || کوفته و برابر شدن. (آنندراج) (منتهی الارب). || پهن نمودن چیزی را. (آنندراج) (منتهی الارب) (دهار). || (اِ) بام و بالای هر چیزی. (آنندراج) (منتهی الارب). رویه. (فرهنگستان) (دهار). بام. (مهذب الاسماء). ج، سطوح. بالای هر چیز که هموار و پهن باشد. رویه. (فرهنگ فارسی معین). || پهنا. پهنه : از خط بغداد و سطح دجله فزون است نقطه ای از طول و عرض جای صفاهان. خاقانی. دائرهٔ تنوره بین ریخته نقطه های زر کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی. خاقانی. || جزو خارجی هرجسم. (فرهنگ فارسی معین). || آنچه جسم را از فضای محیط جدا کند. و آن طول و عرض دارد و عمق ندارد. (فرهنگ فارسی معین). || سطح به اصطلاح هندسه. هرآنچه طول و عرض دارد بی عمق. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). طول است و عرض بس و از جسم به یک بعد کمتر است [ یعنی بعد عمق ] . (التفهیم). مقداری صاحب دو بعد طول و عرض تنها و بحس ادراک نشود مگر با جسم چه آن نهایت جسم است و بالانفراد تنها بوهم ادراک گردد. (مفاتیح). رجوع به تعریفات شود. - سطح بسیط؛ سطح مستوی. (فرهنگ فارسی معین). - سطح تابش؛ در اصطلاح فیزیکی سطحی است عمود بر سطح انعکاس که شعاع تابش و شعاع انعکاس در روی آن قرار دارد. - سطح راست؛ سطحی است که بر دو خط موازی بگذرد. (فرهنگ فارسی معین). - سطح محدب؛ سطح روئین جسم. (فرهنگ فارسی معین). - سطح مستوی؛ سطحی که همهٔ اجزای آن مساوی باشد نه آنکه بعضی بالا باشد و بعضی فرود. آنچه طول و عرض قبول کند. (فرهنگ فارسی معین). - سطح مقعر؛ سطح زیرین جسم. (فرهنگ فارسی معین). || در اصطلاح مدارس قدیم مقابل درس خارج است و آن تدریس مطالب فقهی و اصولی است از متن کتاب. طلاب پس از پایان دورهٔ تحصیلات عمومی و مقدماتی بتحصیلات تخصصی فقه و اصول میپرداختند و چون قوهٔ آنان هنوز ضعیف بوده، استاد مطالب را کلمه بکلمه از روی کتاب بدیشان تدریس میکرد. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «سطح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طح» برای سرودن شعر