معنی سست
5 بازدید
[ سُ ] (ص) پهلوی «سوست»(ملایم، سبک). نرم. ملایم. نازک. ناتوان. ضعیف. کم زور. آهسته. تنبل. کاهل. مانده. بی معنی. بیهوده. ضد سخت. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نازک و ناتوان و ضعیف و درمانده و عاجز و کم زور و بی قوت. (ناظم الاطباء): من رهی پیر و سست پای شدم نتوان راه کرد بی پالاد.فرالاوی. کنون جویی همی توبت که گشتی سست و بی طاقت ترا دیدم ببرنایی فسار آهخته و لانه.کسایی. بخورد آب و روی و سر و تن بشست زمانی درافتاد از پای سست.فردوسی. گردان گردند پیش میر بمیدان سست چو مستی که خورده باشد افیون. فرخی. تا آنگاه که سست شدی و بیفتادی. (تاریخ بیهقی). که گفتند گرشاسب پیر است و سست جوان کی تواند چنان رزم جست.اسدی. شمشیر قوی نباید از بازوی سست ناید ز دل شکسته تدبیر درست.سعدی. - سست کردن؛ ضعیف کردن. ناتوان کردن. از کار بازداشتن : بدانست سام نریمان درست که یزدان ورا ز آن گنه کرد سست.فردوسی. توبه را دست و پای سست کند لالهٔ سرخ و بادهٔ روشن.فرخی. شرابی که بترشی زند پی ها را سست کند. (نوروزنامه). - سست گشتن؛ ناتوان شدن. خسته شدن : چو ارجاسب بیکار ز آنگونه دید ز غم سست گشت و دلش برطپید.فردوسی. سست گشتی تو همانا کز ره دور آمدی مانده ای دانم بیا بنشین و بر چشمم نشین. فرخی. || نامحکم. نااستوار: آب هرچه بیشتر نیرو کند بند و ورغ سست و پوده برکند.رودکی. گره عهد آسمان سست است گره کیسهٔ عناصر سخت.انوری. همیشه سست بود در وصال پیمانت مسلمند ظریفان به سست پیمانی.وطواط. || ضعیف. نارسا. نااستوار: هرکجا رای سست بود شجاعت قوی مفید باشد. (کلیله و دمنه). || عاجز. درمانده : تا داند خصم من که چون تو در دین نه ضعیف و خوار و سستم. ناصرخسرو. || بی ارزش. بی قیمت. بی اهمیت : گهر بی هنر زار و خوارست و سست بفرهنگ باشد روان تن درست.فردوسی. یکی مرده زنده نگشت از گیا همانا که سست آمد آن کیمیا.فردوسی. بگویش گناه از تو آمد نخست که فرمان ما داشتی خوار و سست.اسدی. || بی معنی و بیهوده و باطل. (ناظم الاطباء). واهی. واهن. (مهذب الاسماء). وهن. (دهار): سپاه مرا سست خواند بکار بهندوستان نیست گوید سوار.فردوسی. همه یاوه همه خام و همه سست معانی باژگونه تا پساوند.لبیبی. || خوار و بی اهمیت : بدان کش همی خواند و او چاره جست همی داشت آن نامهٔ شاه سست.فردوسی. || ناپاک و پلید. || افلیج و مبتلا به فالج. (ناظم الاطباء). || منجمد. یخ زده : ستایش خوش آید همه خلق را ولی سست باشند گاه کرم.ابوشکور. بپژمرد چون مار در ماه دی تنش سست و رخساره همرنگ نی.فردوسی. || کاهل و تنبل و کسل و کند. || نرم و ملایم. || آهسته. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر