معنی سر و سامان
6 بازدید
[ سَ رُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) اسباب و لوازم : سر و سامان جنگ ایشان را دریافتم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۳). چو بارنامهٔ سامانیان همی نخرند غلط شده سر و سامان و راه و رفتارم. سوزنی (دیوان، نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۴۸). || چاره. درمان : علاج درد بیدرمان ندانست غم خود را سر و سامان ندانست.نظامی. || نظم و ترتیب : گر خراسان پسر عالم سام است منم که ز عالم سر و سامان به خراسان یابم. خاقانی. گو خلق بدانند که من عاشق و مستم در کوی خرابات نباشد سر و سامان. سعدی. - بی سروسامان؛ مضطرب. پریشان. نگران. آشفته : گر تو زین دست مرا بی سروسامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم.حافظ. || حقیقت. کنه : هرچند سخن گوید طوطی نشناسد آن را که همی گوید هرگز سر و سامان. ناصرخسرو. || آغاز و انجام.[ سَ رُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) اسباب و لوازم : سر و سامان جنگ ایشان را دریافتم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۳). چو بارنامهٔ سامانیان همی نخرند غلط شده سر و سامان و راه و رفتارم. سوزنی (دیوان، نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۴۸). || چاره. درمان : علاج درد بیدرمان ندانست غم خود را سر و سامان ندانست.نظامی. || نظم و ترتیب : گر خراسان پسر عالم سام است منم که ز عالم سر و سامان به خراسان یابم. خاقانی. گو خلق بدانند که من عاشق و مستم در کوی خرابات نباشد سر و سامان. سعدی. - بی سروسامان؛ مضطرب. پریشان. نگران. آشفته : گر تو زین دست مرا بی سروسامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم.حافظ. || حقیقت. کنه : هرچند سخن گوید طوطی نشناسد آن را که همی گوید هرگز سر و سامان. ناصرخسرو. || آغاز و انجام.
کلمات همقافیه با «سر و سامان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر