معنی سر فروبردن
5 بازدید
[ سَ فُ بُ دَ ] (مص مرکب) سر فرودآوردن بزرگداشت را. تعظیم و تکریم نمودن. احترام کردن : به نزدیک تختش فروبرد سر جهاندیده پیران گرفتش ببر.فردوسی. چو بشنید بیژن فروبرد سر زمین را ببوسید و آمد بدر.فردوسی. || پرداختن به. مشغول شدن : چون در ملک متمکن شد سر در عشرت و شراب خواری و خلوتها ساختن فروبرد. (فارسنامهٔ ابن بلخی). || سر بزیر انداختن و خجل گشتن : جمله سر فروبردند و منفعل گشتند. (قصص الانبیاء ص ۸). || داخل کردن سر در جایی : فروبرده سر کاروانی به دیگ چه از پافرورفتگانش به ریگ.سعدی. || سر در گریبان کردن. به خود فرورفتن : به خود سر فروبرده همچون صدف نه مانند دریا برآورده کف.سعدی.
کلمات همقافیه با «سر فروبردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر