معنی سریع
4 بازدید
[ سَ ] (ع ص) جَلد و شتاب کننده. (آنندراج) (غیاث اللغات). زود. (مهذب الاسماء). شتابنده. (دهار) (منتهی الارب). - سریع الامضاء؛ زودگذر: شمشیر قضا نافع و سریع الامضاء است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - سریع الانزال؛ که زود آب او آید. سست کمر. که بوقت جماع خویشتن نگاه نتواند داشت. - سریع الانتقال؛ زودفهم. تندفهم. تندهوش. تندیاب. زودیاب. - سریع الانهضام؛ زودگوار. - سریع التأثیر؛ که زود متأثر و متألم شود. - سریع الحساب؛ زودشمار. - || خدای تعالی بدانجهت که زود بحساب بندگان رسد: {/Bوَ اَللََّهُ سَرِیعُ اَلْحِسََابِ . ۶-۹۲:۲۰۲/}(قرآن ۲/۲۰۲). - سریع الحصول؛ زودرس. - سریع السیر؛ تندرو. - سریع العمل؛ جلدکار. چابک. چالاک. - سریع الهضم؛ زودگوار: و شکر و روغن بر وی کردم تا معتدل مزاج و سریع الهضم گشت. (سندبادنامه ص ۲۹۱). || شاخ تر افتاده از درخت بَشام. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اصطلاح عروض) نام بحری از عروض که وزنش این است: مفتعلن مفتعلن فاعلان. چون در این بحر اسباب بیشتراند از اوتاد، زودتر گفته میشود. (غیاث اللغات) (آنندراج). و سریع را از بهر آن سریع خوانند که بناء آن بر دو سبب و وتدی است و انشاد اسباب مفرده علی الخصوص که با اوتاد مفروقه باشد اقتضاء سرعت کند و سَبُک در لفظ درآید و چون منسرح در ترکیب و ترتیب ارکان با سریع موافق بود آن را نیز در دایره ردیف او گردانیدند. (از المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص ۵۳).
کلمات همقافیه با «سریع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر