معنی سریر

معنی سریر

9 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) سرویسه است که قوس و قزح باشد. (برهان). قوس و قزح و آن را سدکیس و سرویسه نیز خوانند. (جهانگیری). آزفنداک. آژفنداک. تیرآژه.
[ سَ ] (ع اِ) اورنگ و تخت. (برهان). تخت پادشاه. (جهانگیری). تخت و اورنگ و سریر فعیل به معنی مفعول است مشتق از سَر به معنی بریدن است پس به اعتبار بریدن و تراشیدن چوب تخت را سریر گویند. (غیاث اللغات) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (منتهی الارب). ج، اَسِرَّه، سُرُر. (منتهی الارب). تخت آراسته. (دهار): کنون تا بجای قباد اردشیر بشاهی نشست از فراز سریر.فردوسی. بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان.منوچهری. ای زده تکیه بر بلندسریر بر سرت خز و زیر پای حریر.ناصرخسرو. ور چون تو جسم نیست چه باشد همیش تخت معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر. ناصرخسرو. سریر دولت و دیهیم شاهی علایی رنگ و مسعودی نگار است. مسعودسعد. دیگری به نور هدایت عقل بر سریر قنات نشسته. (کلیله و دمنه). تاج و سریر خسرو مازندران ز رشک خورشید را گذار همانا برافکند.خاقانی. سریر ملک عطا داد کردگار ترا بجای خویش دهد هرچه کردگار دهد. ظهیرالدین فاریابی. سرم را تاج و تاجم را سریری هم از پای افکنی هم دست گیری.نظامی. سریر جهانداری آنجا نهاد بر او روزکی چند بنشست شاد.نظامی. همچو ابراهیم ادهم از سریر عشقشان بی پا و سر کرد و فقیر. (مثنوی دفتر ششم ص ۵۰۱). نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام.سعدی. کسی کو طریق تواضع رود کند بر سریر شرف سلطنت.ابن یمین. - سریر فلک؛ بنات النعش. (ناظم الاطباء). - سریر مرده؛ تابوت. (ناظم الاطباء). - سریر معدلت مصیر؛ اورنگ عدالت. (ناظم الاطباء). || قرارگاه سر از گردن. (منتهی الارب) (آنندراج). آنجا که به گردن پیوندد از سر. (مهذب الاسماء). || ملک. || نعمت. || فراخی زندگانی. || اصل و قوام هرچیزی. || جنازهٔ بی مرده. (منتهی الارب) (آنندراج). تابوت : جسد متعفن آن مدبر را در سریری نهاده از شهر بیرون بردند. (دستورالوزراء). || آنچه بر پشته باشد از ریگ و خوابگاه و پیه گیاه بر وی. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ سَ ] (اِخ) دهانه جویی است نزدیک جار که کشتی های حبشه که به مدینه آیند آنجا لنگر کنند. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ سَ ] (اِخ) موضعی است به دیار بنی دارم و بنی کنانه. (آنندراج) (منتهی الارب). جایگاهی در دیار بنی دارم در یمامه. (از معجم البلدان).
[ سَ ] (اِخ) مملکتی است میان بلاد آلان و باب الابواب و او را پادشاهی است بر سر خود و دینی و ملتی جداگانه. (آنندراج) (منتهی الارب). مشرق و جنوب و حدود ارمنیه و مغرب وی حدود روم است و شمال وی ناحیت الانست و این ناحیتی با نعمت سخت بسیار است. کوهیست و دشتی و نشست پادشاه آنجا به قلعه موسوم به قلعهٔ ملک است. و او را تختی عظیم است از زر سرخ و نشست سپهسالار آن به شهری است موسوم به خندان و شهر رنجس و سقط دیگر از این ناحیت است. و از این دو شهر بردهٔ بسیار افتد بمسلمانی. (حدود العالم). کشور وسیعی است بین الان و باب الابواب و از دو راه بیش ندارد یک راه ببلاد خزر و راه دیگر ببلاد ارمنستان میرود. (از معجم البلدان). رجوع به نزهةالقلوب ص ۲۴۳، ۲۴۴، ۲۵۵، ۲۵۸، ۲۹۶، و التفهیم ص ۲۰۰ شود.
[ سَ ] (اِخ) نام ولایتی است و جایی نیز هست که غار کیخسرو آنجاست. (برهان). نام قلعه ای است که در آنجا تخت و جام کیخسرو بوده و اسکندر بدانجا رفته پادشاه آنجا را سریری گفتندی، اگر بمناسبت تخت است سریر عربی است و فارسی نیست. (آنندراج) (انجمن آرا). رجوع به سریرافراز شود.

کلمات هم‌قافیه با «سریر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید