معنی سرگین
7 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) پهلوی «سَرگین». فضلهٔ حیوانات مانند گاو و خر و استر و اسب خصوصاً وقتی که آن را خشک و جهت سوزاندن تهیه کرده باشند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). زبل. (دهار). فرث. روث. سرجین و سرقین معرب آن است. (آنندراج): هرگز تو به هیچ کس نشایی بر سرت دو شوله خاک و سرگین. شهید بلخی. نه همی بازشناسند عبیر از سرگین نه گلستان بشناسند ز آبستنگاه.قریع الدهر. کسی را کش تو بینی درد قولنج بکافش پشت و زو سرگین برون لنج.طیان. بجای مشک نبویند هیچکس سرگین بجای باز ندارند هیچکس ورکاک. ابوالعباس. وز این همه که بگفتم نصیب روز بزرگ غدود و زهره و سرگین و خون و بوکان کن. کسایی. گر این اسب سرگین و آب افکند وگر خشت آن خانه را بشکند.فردوسی. عیب ناید بر عنب چون بود پاک و خوب و خوش گرچه از سرگین برون آید همی تاک عنب. ناصرخسرو. ملک ارسلان به حکم شفقت پدری می خواست که از سرگین ترنجی سازد. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان). ور شکستی ناگهان سرگین خر خانه ها پرگند گردد سربسر.مولوی. که کند خود مشک با سرگین قیاس آب را با بول و اطلس با پلاس.مولوی. دست سلطان دگر کجا بیند چون به سرگین دراوفتاد ترنج.سعدی.
کلمات همقافیه با «سرگین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر