معنی سرکرده
8 بازدید
[ سَ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب) سردار. (غیاث). منتخب و برگزیده. (آنندراج). رئیس. مهتر. فرمانده : خواجه های سیاه با ریش سفید و سرکردهٔ مزبور بوده. (تذکرةالملوک چ ۲ ص ۱۸). فهیم بن ثولاء سرکردهٔ شرطیان بوده در بصره. (منتهی الارب). در جهان سیم تنان بی حد و سرکرده تویی روز در سال بسی باشد و نوروز یکی. محسن تأثیر (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سرکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر